...We Can If
پسربچه هشت سالهای در مقابل چاه آرزو به مردی سالخورده نزدیک شد و در حالی که مستقیم به چشمان او نگاه میکرد پرسید: «میدانم که مرد بسیار فرزانهای هستید. میخواهم راز زندگی را از دهان شما بشنوم». مرد سالخورده نگاهی به پسربچه انداخت و پاسخ داد: «من در طول عمر خود خیلی به پاسخ سؤالت فکر کردهام و راز زندگی را در چهار واژه خلاصه میکنم: اولی اندیشیدن است. یعنی خوب در مورد ارزشهایی بیندیش که دوست داری زندگیات را براساس آن بگذرانی. دومی باور داشتن است. یعنی براساس اندیشههایت در رابطه با ارزشهایی که میخواهی با آنها زندگیات را بگذرانی. خودت را باور داشته باش. سومی آرزو کردن است. یعنی براساس باورت به خود و ارزشهای زندگیات، آرزو کن. چهارمی جرأت کردن است. یعنی براساس باورت به خود و ارزشهایت در زندگی، به خود جرأت آرزوهایی را بده که میتوانند به واقعیت بپیوندند». پسربچه پس از شنیدن این سخنان به فکر فرو رفت و پس از آن، این چهار واژه طلایی یعنی تفکر، باور، آرزو و جرأت را سرلوحه زندگی خود قرار داد، چون حالا به راز زندگی پی برده بود

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۲۸ ساعت 7 PM توسط Noshin
|